شما اینجا هستید   |

شهید محسن شاهمرادی

نام پدر:رجبعلی

تاریخ تولد:1346/11/01

محل تولد:شهر چادگان

محل شهادت:هور العظیم

تاریخ شهادت:1363/12/22

مزار شریف:گلستان شهدای چادگان

سال 1346 در خانواده ای مذهبی ومتدین چشم به جهان گشود. زمانی که خود را شناخت هر آنچه را بود؛ گذارد و او را برگزید. چرا در محیط عشق می بایست از دل وجان دست می شست. پس زلیخای نفس را در بند و یوسف دل را با کعبه ی مقصود همراه کرد تا حلاوت مهر معبود را بچشد.

در پی فراگیری الفبای معرفت، وجودش تا سال سوم متوسطه روشن کننده  بزم دانش آموزان بود وپس از آن سنگر علم ودانش را رها کرد وراهی سنگر مقدس جبهه شد تل عاشقانه در دفاع از حریم ولایت جانفشانی کند. عاشق بر تن کردن ردای سرخ شهادت بود ودر دیار خوسازی به حضرت عل اکبر (ع) اقتدا کرد. لباس رزم بسیج را زیبنده وجود زیبایش ساخت و روانه ی دیار حق وحقیقت ومهد خود سازی شد.

مدتی در کردستان حضور داشت وپس از آن جبهه های جنوب شاهد ایثارگری ورشادت این دلیر مرد ایران زمین بود. سر انجام در تاریخ 22/12/1363 در جزیره ی «هورالعظیم» شهد شیرین شهادت را نوشید وپیکر مطهرش پس از ده سال مفقودیت بر دستان پر همر وحبت مردم زادگاهش تشییع ودر گلستان شهدای «چادگان» آرام گرفت.

فرازی گهربار ازوصیت نامه ی شهید بزرگوار:

«… هر نفسی مزه مرگ را خواهد چشید. آنانکه به هزاران دلیل زندگی می کنند نمی توانند به یک دلیل بمیرند و آنانکه به یک دلیل زندگی می کنند با همان دلیل نیز می میرند. بعد از یک عمر گناه حال باید در یک آزمایش الهی آماده ی سفر مرگ شوی. بعد از یک عمر معصیت خال باید افسوس یک عمر خطا را بخوری، بعد از یک عمر خنده حال باید نشست وبر ی عمر اشتباه رفتن و نفهمیدن گریست. دیگر جای خنده نیست. آخر دلیلی بر خندیدن نیست. آخر در کجای دنیا انسانی که بین بهشت وجهنم در رفت وآمد است خود را به خندیدن خوشحال می کند.

برای عده ای مرگ همانند گلوبند زیبایی است بر گلو، برای عده ای مرگ خاری است در گلو که هرگز پائین نمی رود. عجب است حال انسان هایی که می دانند می میرند و می دانند در پای میز محاکمه به بند خواهند شد، اما باز نشسته اند دست بر روی دست گذاشته، می خورند ومی خندند وآسوده و بی خیال می خوابند. چه عجب است داستان آدمی که می داند بعد از مرگ او باز خواست می کنند، بعد از یک عمر حساب نکردن باید حساب پس داد: «حسبوا قبل ان تحاسبوا» دیگر چاره ای نیست جز گر وافسوس بر گذشته هایی که دیگر هیچ وقت باز نمی گردند.

خدایا! ای مهربان ترین مهربانان، ای سریع الرضا وکاشف البلاء، ای گذرنده، مرگ مرا زندگی برای دیگران ساز، برای ملتم، امتم و دینم و خواهرم حجاب تو سنگر آغشته به خون من است. می دانم کمتر از آنم که سفارش به پوشش وحجاب تو کنم. ولی بدان تفنگی که دست من است چادری است که بر سر توست. اگر میل به حفظ سلاحم داری، حجاب وچادرت را سلاحم بدان…».